تبليغاتX
اروند نامه

اروند نامه

اروند می جوشد ، می خروشد ، می رود تا دریا،کوله بارش نامه های بچه ها . . .

ایستگاه شعر

پاییز

 

 

پاییز میشه دوباره

بارون می خواد بباره

بارون ریزه ریزه

بارون چه تند و تیزه

هوا میشه خیلی سرد

برگ ها میشن زرد زرد

مدرسه ها باز میشه

درس ما آغازمیشه

سلام سلام بچه ها

پاییزآمد به اینجا

پاییر چه رنگارنگه

هر چی بگی قشنگه

میوه ی اون اناره

انار چه طعمی داره

مثل عسل شیرینه

خوشمزگیش همینه

 

پریسا دهقان

چهارم دبستان

مرکز ۲ آبادان

مربی : مانا مداح

چهارشنبه 11 شهریور1388 |

متن ادبی

شگفت انگیزترین سرزمین

سرزمین خوبی ها و پاکی است.سرزمین زیبایی ها بهشت.بهشتی پنهان در اوج آسمان هفت طبقه ، زمینی از جنس ابر ، فرشی سبزرنگ با درختانی کوتاه وبلند.باغی سرسبز و زیبا که درختانی کوتاه و بلند در آن روییده اند.جواز ورود برای چند لحظه صادر می شود ومن وارد باغ می شوم.کوتاهی و بلندی درختان و لرزان بودن بعضی از آنها ذهنم را درگیرمی کند اما فرصتی برای هدردادن ندارم.جلوتر می روم ، نهرهایی جاری با درختانی که شاخه هایشان بر روی تخت هایی روان سایبان ساخته اند را می بینم.محو تماشا می شوم اما همچنان درختان لرزان ،درختان بلند و درختان کوتاه سوار بر روی یک علامت سؤال در ذهنم به صورت قطاری بر روی ریل های سیاه و سفید مغزم به حرکت در می آیند.جلوتر می روم ، بوهای معطر همانند بوی گل محمدی و گلاب به استقبالم می آیند اما قبل از آنکه بتوانم حرفی بزنم از عطر زیبایشان در پای یکی از آن درختان ازهوش رفتم و افتادم.شاخه یکی از درختان صورتم را نوازش کرد و من به خودم آمدم.کمی آب از نهر جاری به صورتم زدم و همان جانشستم.به بالا نگاه می کنم ، ابرهای زیبا مانند پرهای کبوتران آرام و سبک پایین می آیند .یکی ازابرها سمت من می آید ومرا باخود به آسمان می برد و از آن بالا به پایین نگاه می کنم .دوباره درختان را می بینم که ریشه های بعضی ازآنها دراز و نازک  ولی بعضی از ریشه ها ضخامتی به کلفتی طناب داشتند که این ریشهها از یک طرف به ساقه ی درخت و از طرف دیگر در دست آدم هایی بودند که به نظر می آمد صاحبان  آنها هستند.درختان لرزان هم دارای ریشه های نازک و سست بودند که بعضی وقت ها این ریشه ها از دست صاحبش به زمین می افتاد و سر دیگرش که به ساقه درخت وصل شده ، دچار سردر گمی شده و باعث لرزیده شدن درخت می شد.از آن بالا تمام جواب علامت های سؤال ذهنم را با چشم دیدم وحکمت و قدرت پروردگار بزرگ را لمس کردم وبا چشمانی بیناتر از سرزمین شگفتیها سوار بر همان تکه ابر زیبا به سرزمین خاکی برگشتم.

 

الهام ثامری

پنجم دبستان

مرکز ۴ آبادان

   مربی : خانم مطوئی          

سه شنبه 10 شهریور1388 |

ایستگاه شعر

هق هق یعقوب

پر کرده بود هوای کنعان را

که می گفت تو را چشم در راهم یوسف

با چشمانی سپید

که جای دارد در آن کلبه احزان

حزنی که بوی بهشت می دهد

می سراید شعر انتظار را.

 

زکیه سلطانی نژاد ثوامری

پنجم دبستان

مرکز ۲ آبادان

مربی : مانا مداح

سه شنبه 10 شهریور1388 |

ایستگاه شعر

یک شقایق

 

آسمان رنگ تو بود

درغروبی پر شور

در هوایی دلپذیر

نم نم باران نور

 

مادرم می گوید:

رنگ تو نورانیست

رنگ تو رنگ بهشت

رنگ تو ربانیست

 

من ولی می گویم :

رنگ تو هست سفید

همچو قرصی از ماه

همچو بوی خوش عید

 

پدرم می گوید:

که تو سنبل داری

سبز و آبی ، سرخ و زرد

یک بغل گل داری

 

پس خدایی چون تو

یک بغل گل دارد

در نسیمای خنک

سرو و بلبل دارد

 

این بهشت  توست ای

محرم هر رازی

ای خدای جاوید

همچو فعل ماضی

 

دوست دارم من هم

در بهشتت باشم

همره بلبل ها

گزم صحبت باشم

 

کاش می شد ما همه

یک شقایق می شدیم

پله پله تا بهشت

ما هم عاشق می شدیم

 

الهه فرجی

اول راهنمایی

مرکز ۲ آبادان

مربی : مانا مداح

سه شنبه 10 شهریور1388 |

ایستگاه شعر

انتظار

می آید می دانم

روزی خواهد آمد

آن اسب سپید

که سواری نورانی

بر پشت خود می آورد

آن جمعه ی زیبا

خواهد آمد می دانم می آید

آن که ما انتظارش را می کشیم

می دانم می آید ، می آید ، می آید . . .

 

الهه فیروز فر

۱۰ ساله

مرکز ۴ خرمشهر

مربی : خانم عدنانی

دوشنبه 9 شهریور1388 |

این جوری بود که قلب گربه تپید.

 

نقدی بر کتاب ((آقا رنگی و گربه ناقلا یا این جوری بود که اون جوری شد))

نوشته فرهاد حسن زاده

نقد از مانا مداح(مربی ادبی مراکز آبادان)

 

روایتی متفاوت

 

 

فعال سازی و جلب مشارکت مخاطب یکی از مهمترین ویژگی های داستان کودک است.ذهن کودک همواره باید پویا باشد و به سوی خلاقیت پیش برود.روایت ها و قصه های تکراری از پویایی ذهن کودک می کاهد  و کم کم او را به مخاطبی مصرف کننده تبدیل می کند.

در داستان ((آقا رنگی و گربه ناقلا یا این جوری بود که اون جوری شد)) نویسنده سعی کرده است روایتی نسبتا متفاوت ارائه کند.او در همان ابتدا با آوردن عنوان ((اول،اخطار)) ذهن مخاطب را درگیر می کند و پس ازآن با گفتن ((آهای بچه ها مواظب باشید!گربه ای از نقاشی یک نقاش فرار کرده!)) کنجکاوی کودک را برمی انگیزد و با آوردن عنوان دوم کودک را کنجکاوتر و آماده خواندن داستان می کند: (( دوم ، هشدار))

کودک با خواندن همان چند سطر اول با لحن طنزآلود راوی مواجه می شود : (( شایدهمان گربه از صفحه های همین کتاب بیرون آمد و در یک چشم بر هم زدن تو را خورد؛البته اگر موش باشی!هستی؟))

نویسنده با لحن طنز خود و با برانگیخته کردن حس کنجکاوی مخاطب از همان ابتدا، لذتی را از خواندن داستان در کودک ایجاد می کند. آری ، عنصر لذت که در بسیاری از داستان های کودک فراموش شده است. اف.جی.هاروی دارتون می گوید : (( من اعتقاد دارم که آثار ادبی کودکان لذتی خودبه خودی را به کودکان منتقل می کنند ، نه آنکه از همان آغاز بخواهند آنها را تعلیم دهند یا فقط در پی آن باشند که کودکان را خوب بار بیاورند و به نفع بزرگسالان آرام نگه دارند.)) (مقدمه بر ادبیات کودک:بحثی در شناخت مفهوم دوره کودکی/حمیدرضا شاه آبادی فراهانی-تهران:کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ، 1382 فصل اول صفحه 27)

نویسنده به طور مستقیم با مخاطب صحبت می کند و سعی دارد خود را به او نزدیک کند.پس از ان زمینه چینی که نویسنده به وسیله ((اخطار)) و ((هشدار)) انجام می دهد داستان را شروع میکند : (( مثل همیشه یکی بود و یکی نبود غیر ازخدا هیچ کس نبود))

نویسنده با گفتن این جمله تکراری بودن و کلیشه ای بودن قصه ها و نوع روایت ها را نشان می دهد.اما کمی پس ار آن خودش سعی می کند تا این ساختار را بشکند. ((آقا رنگی تنهای تنها بود و در این دنیای بزرگ هیچ کس را نداشت)) و ناگهان بچه موشی از توی تصویر تصحیح میکند که : ((پس ما اینجا چه کاره ایم؟))

این شیوه روایت برای کودکان جذاب و جالب است.نویسنده ((خدای داستان )) نیست.گاهی فراموش می کند و بچه موش به او یادآوری می کند و یا حرف هایش را تکمیل و تصحیح می کند. این موش که ((بچه)) است ، جدی گرفته می شود و راوی به او اجازه اظهار نظر می دهد.کودکان همیشه دوست دارند که در دنیای بزرگترها نقش داشته باشند و در کارها سهیم باشند و جدی گرفته شوند.((بعضی ها ما بچه ها را دست کم می گیرند)) این جمله ای از بچه موش است که در اواخر داستان گفته می شود ، جایی که بچه موش متوجه می شود گربه نقاشی قلب ندارد.

این بچه موش با مشارکت در روایت قصه و با ذکاوتی که از خود نشان می دهد ، لذت بیشتری به مخاطب خود می دهد. همان گونه که این بچه موش در روایت قصه سهیم است ، کودک مخاطب هم مشارکت می کند.نویسنده با نگفتن ماهرانه بعضی چیزها و نشان دادن آنها در نقاشی یا جمله بعد،ذهن کودک را فعال و جستجوگر می کند.مثلا نویسنده در متن می گوید ((آقا رنگی گربه را برگرداند توی نقاشی))اما نمی گوید که برای گربه قفس کشید و آن را توی قفس کرد.ولی ما در تصویر می بینیم که گربه در قفس توی نقاشی زندانی شده است. و یا در ابتدای داستان نویسنده میگوید : (( راستی چی شد که آقا رنگی تصمیم گرفت گربه بکشد؟)) و بعد نویسنده به جای آنکه یک توضیح تکراری و مستقیم بدهد ، در تصویر نشان داده می شود که آقا رنگی خواب یک گربه دیده است و بچه موش می گوید (( عجب خوابی!)) و در صفحه بعد نویسنده در یک خط می گوید :((صبح روز بعد آقارنگی تصمیم گرفت گربه خوابش را نقاشی کند)) در این کار هم ایجاز دیده می شود و هم ذهن کودک فعال می شود.

در قسمت های دیگر هم راوی از بچه ها می خواهد تا آنها هم همکاری کنند؛ دو بازی ساده که هم سرگرم کننده و جالب است و هم به داستان مربوط است و کودک را وارد داستان می کند.در انتها هم موش قصه از بچه ها می خواهد تا آنها هم بیکار ننشینند و برای گربه قلب بکشند.

 در پایان، نویسنده به طرز زیبایی از این تکنیک ((نگفتن)) استفاده می کند و داستان را با قدرت به پایان می برد.وقتی که گربه دارای قلب می شود و با موش ها دوست می شود،نقاش(آقا رنگی) این بار خواب یک سگ را می بیند و داستان به پایان می رسد اما داستان دیگری در ذهن کودک شروع می شود و شکل می گیرد.نویسنده در متن نمی گوید که این بار آقا رنگی خواب یک سگ را دیده اما در تصویر کتاب نشان داده می شود. 

می توان گفت که توجه داشتن به نیازهای روحی کودکان و عنصر لذت در داستان و داشتن خلاقیت در شیوه روایت ، نکته مهمی است که باعث می شود کودکان بیشتر به مطالعه علاقه مند شوند و ذهنشان خلاق تر و پویاتر شود. اگر کودک در همان ابتدا احساس کند که نویسنده قصد پیام دادن دارد و یا می خواهد او را نصیحت کند ، داستان را ادامه نخواهد داد و شاید تمایلش به خواندن دیگر کتاب ها هم کمتر شود.     

پنجشنبه 1 مرداد1388 |

نامه ای به امام علی (ع)

چقدر دلم گرفته مثل شبهای تاریک

چقدر دلم تنگ شده واسه نگاه نزدیک

مولای من! سراغ تو را از کدام کوچ پرستوها باید گرفت؟تو را از کدامین پنجره ی عطرآگین بایدصدا زد؟ای مولا!تو که زمزمه حضوری .چقدربغض نشکسته دارم.می خواهم برای دیدنت بیایم.تنها تویی که می توانی ماهی تشنه درون مرا از عطر حضورت سیراب کنی.هنگامی که می خواستم سخن دلم را بیان کنم سعی می کردم کلماتی را که مانند سربازان فراری از ذهنم فرار می کردند کنار هم بگذارم واحساسات خود را همانند ماهی های آزاد شده به دریا بریزم.وقتی تنها می شوم تمام روحم معطوف تو می شود.مولا جان!شاید روزی صدایم را بشنوی و مرا طلب کنی . من هیچ وقت خسته نمی شوم و آنقدر منتظر می مانم تا روزی پیش شما بیایم وشما را مونس تنهایی خود کنم. 

پریسا ملک آبادی

اول راهنمایی

مرکز دو آبادان

مربی:مانا مداح

سه شنبه 16 تیر1388 |

نامه ای به امام علی (ع)

تو قطره ای از باران بودی که به قلب های کوچک ما چکیدی و دل هایمان را سیراب کردی.من از چه بگویم؟از زیباییت؟ از مهربانی و صداقتت؟آن که تو را از این دنیا برد نمی دانست که چه گلی را پرپر می کند . تو دریایی از مهربانی و ما کوهی از گناه.یا علی! از سجاده خونینت شرمسارم .علی جان!شنیده ام که وقت رفتنت به مسجد حلقه ی در دامان گیر تو شد و به تو التماس کردکه به مسجد نروی.در آن مسجد چه غریبانه پرپرشدی  مانند شمعی در باد.بعد از تو چه کسی شبانه کودکان بی گناه گرسنه را سیر می کند؟غیر از تو چه کسی با کمال خوشحالی در بستر پسرعمویش خوابید؟یا علی! بدون تو دنیا به هیچی می گذرد .بدون تو مرغان دریایی اشک می ریزند و اشک هایشان دریایی توفانی می سازد که موج هایش هر دلی را ویران و هر گونه ای را خیس می کند.ای که با آوردن نامت دل ها آرام می گیرد،تونقش آب در قلب ماهی را داشتی ، تو نقش گل و برگ هایش را داشتی که پرپر شدند .علی جان!هق هق گریه هایم را می شنوی؟اشک هایم را با نامه ای سوی تو می فرستم .دیگر قلم جان ندارد و دست ها شوق نوشتن ندارند مگر برای تو.من با آتش وجودم شمع خاموش شده ات را روشن می کنم تا بدانی هنوز هم انسان هایی مشتاق نور چشمانت هستند.

خداحافظ ای گل سرخ امید.

الهام شیحی

اول راهنمایی

مرکز چهار آبادان

مربی: پریسا مطوئی     

سه شنبه 16 تیر1388 |

نامه ای به امام علی (ع)

صبح شده وآسمان آبی و زیبا دوباره لحاف مخملی اش را برروی خودکشیده تا پنبه های لحافش همانند ابرهایی در آسمان پهناور نمایان باشند .نخل ها و درختان هم دوباره لباس سبز پوشیده اند و مردم در کوچه ها لبخند بر لب دارند و کودکان با شیرینی خودشان پا بر کوچه ها گذاشته اند تا بازی صبحگاهی را آغاز کنند .

ای حضرت علی)ع( و ای امام مهربان! دست شما همانند سایه بانی بر سر مردمان فقیر و کودکان یتیم بوده است و وجودتان مانند سدی بوده که از ورود دشمنان جلوگیری کرده است .ای امام!شما مثل فرشته ای بوده اید که مردن را به راه راست هدایت می کردید.ای حضرت!در زمان شما مردم کافری هم بوده اند که مانند شمشیر های تیز و برنده ای بوده اند که دوست داشتند هر انسان خوبی را از سر راه خود بردارند.

امروز بدون وجود شما دیگر سایه بانی بر سر مردم یتیم و فقیر وجود ندارد ؛ دیگر آسمان و ستاره هایش آن طورکه باید بدرخشند نمی درخشند وکمتر مردمی را می توان یافت که از زندگی خود در این کره خاکی راضی باشند و با شور و نشاط زندگی کنند.

 

نگین سلیمان زاده

دوم راهنمایی

مرکز یک آبادان

مربی : مانا مداح    

سه شنبه 16 تیر1388 |

نامه ای به امام علی (ع)

با سلام و درود و هزاران صلوات خدمت محضر پاک حضرت علی)ع(

ای امام مهربان شما همچون دریایی بی کران هستید که با موج های خود دست محبت ونوازش بر سر ماهی ها که ما کودکان هستیم می کشید ، همچون درختی هستید که با سایه خود گرما و غبار بدی را پس زده و مهربانی را جایگزین می کنید.هیچ گاه درد دل خود را به کسی نگفتید ؛ تنها یک چاه محرم دل خسته شما بود و غصه هایتان را به او می گفتید تا غبار غم و رنج از دل زخمی شما پاک شود.شما با مهربانی و خوبی به ما پندهای آموزنده زیادی دادید.شما شمعی هستید که به پای غصه های مردم می سوزید ولی لحظه ای گله نمی کنید .من امیدوارم که در زندگی از شما که بزرگواری مهربانید الگو بگیرم و در تمامی مراحل زندگی شما را به خاطر بسپارم تا روزی همچون شما شوم.

 

هیلا ملایی

پنجم دبستان

مرکز ۳ آبادان

مربی : مانا مداح

سه شنبه 16 تیر1388 |

ایستگاه شعر

گاهی . . .

به آسمان نگاه کن

ستارگان را ببین، تازه درآمدند

به آسمان نگاه کن

ابرها را ببین چه زیبایند

به آسمان نگاه کن

کبوتران آزادی را ببین

آنها از قفس متنفرند

ولی تو در زندان اتاقت هستی

قلبت را از یاد خدا پر کن

و آزاد آزاد باش

و گاهی به خودت بنگر

به دست های توانایت

به پاهایت که می توانند دنیا را فتح کنند

نسیم را احساس می کنی

باران به صورتت می خورد

نوازش خدا را درک کن 

من این حرف ها را میزنم

 و تو همچنان خاموشی

با چشمان باز و خیره به آسمان

باز هم به آسمان نگاه کن . . .

 

الهه فرجی

پنجم دبستان

مرکز ۲ آبادان

مربی : مانا مداح

سه شنبه 21 آبان1387 |

نمونه کار کلاس طرح ادبی

یکی بود یکی نبود. در روزگاران قدیم جادوگری در ده ما زندگی می کرد که جادوهای زیادی بلد بود و همه از او می ترسیدند. من یک روز از در خانه ی جادوگر گذشتمو او را دیدم. داشتم از ترس می مردم که جادوگر گفت : این جاروی جادویی من امروز پنج ساعت دست تو امانت است، بگیر.

من جارو را گرفتم . تا منزل خیلی راه مانده بود ومن فکری کردم و گفتم چطور است که با این جارو به خانه برگردم و سار جارو شدم و رفتم . در راه حکیم بزرگ ده را دیدم که خسته به نظر می رسید. رفتم و گفتم: چه شده حکیم؟ گفت: خسته ام. او را سوار کردم و تا خانه رساندم. بعد کل ده را گشتم و به منزل برگشتم.جادوگر آمد و گفت : به تو جارویم را دادم الان وقت آن تمام شده جارو رابه من بده. من جارو را صحیح و سالم به او دادم و او از من تشکر کرد که جارویش سالم بود.

سیده فائزه حسینی

پنجم دبستان

مرکز ۳ خرمشهر

مربی: امل علویان    

سه شنبه 21 آبان1387 |

نمونه کار کلاس طرح ادبی

سفر یک برگ سبز

ما در حیاط خانه خودمان یک درخت کنار داریم که یکی از برگ ها یش آرزو دارد باد بیاید و از درخت بیافتد و سفر کند.روزها می آمد و می رفت و هنوز برگ کوچولو آرزو می کرد که به سفر برود و شاد باشد. برگ کوچولو صبح روز بعد ساک خود را آماده کرد تا شاید باد بیاید اما باد نیامد. روز بعد برگ کوچولو باز همین کار را کرد و دید که هوا ابری شد . هم می خواهد باد بیاید و هم باران.بعد باد شروع به وزیدن کرد  و برگ کوجولو را به سفر دور و درازی برد.

نرگس جلیلیان

چهارم دبستان

مرکز سه خرمشهر

یکشنبه 10 شهریور1387 |

نمونه کار کلاس طرح ادبی

توضیح مربی: ابتدا شعری در مورد قاصدک برای بچه ها خواندم سپس نوارهای رنگی به آنها دادم تا با آنها روی کاغذهایشان قاصدک درست کنند. وقتی قاصدکشان را ساختند از آنها خواستم تا خود را به جای یک قاصدک بگذارند و از زبان آن بنویسند. این طرح با توجه به پرورش تخیل اعضا انجام شد. 

 

یکی از روزهای فصل بهار بود.من در هوا می چرخیدم و می چرخیدم.باد مرا به خانه ای زیبا برد.وارد حیاطی شدم که گلهای آن عطر می دادنداما همه ی آنها غمگین و ناراحت بودند.دختری را دیدم که لب حوض خانه شان با ماهی ها بازی می کرد .تا مرا دید به طرفم آمد و مرا گرفت و در گوشم گفت : برو به جبهه و به پدرم بگو که زود برگردد آخر مادر می خواهد دو روز دیگر قورمه سبزی که پدر خیلی دوست دارد درست کند.

با شنیدن این حرف ها دلم گرفت . از دختر خداحافظی کردم و به جبهه رفتم.سراغ پدر دخترک را گرفتم .بیمارستان را به من نشان دادند.ناراحت شدم و به بیمارستان رفتم . حسی با من بود که به من نشان می داد پدر دختر کدام است. یکی از پاهای او شکسته بود. به سمتش رفتم و پیغام دخترش را به او دادم.همراه پدر آن دختر از آنجا خارج شدیم. من وردی خواندم و ما در حیاط خانه ظاهر شدیم.دخترک تا پدرش را دیدبه سمتش دوید.مادر هم زودتر قورمه سبزی را درست کرد.آن روز ناهارمهمان آنها بودم.

پریا موسوی

۹ ساله

مرکز یک آبادان

مربی :مانا مداح

یکشنبه 10 شهریور1387 |

ایستگاه شعر

نیایش

خدای خوب و نازم

عزیز و دلنوازم

دوستت دارم همیشه

دلم برات تنگ میشه

خدا جونم نگاه کن

یه کم مرا صدا کن

همیشه وقت نماز

ذستم به سویت دراز

منم یه بنده ی تو

حیرون و عاشق تو

شکر می کنم همیشه

هیچ وقت تمام نمی شه

خدا جونم نگاه کن

یه کم مرا صدا کن

پریسا ملک آبادی

پنجم دبستان

مرکز دو آبادان

مربی:مانا مداح

 

یکشنبه 10 شهریور1387 |

این وبلاگ متعلق است به اعضای ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آبادان و خرمشهر.
در این وبلاگ دست نوشته های کودکان و نوجوانان آبادان و خرمشهر را می خوانید.علاوه بر آن مطالبی در این فضا قرار می گیرد که مورد نیاز و توجه کودکان و نوجوانان است مانند:معرفی شخصیت،فراخوان،نقد ، معرفی کتاب ، اخبار ادبی ، معرفی اعضای فعال ، مصاحبه و . . .
kanoonabadan@gmail.com

مطالب اخير

ایستگاه شعر

متن ادبی

ایستگاه شعر

ایستگاه شعر

ایستگاه شعر

این جوری بود که قلب گربه تپید.

نامه ای به امام علی (ع)

نامه ای به امام علی (ع)

نامه ای به امام علی (ع)

نامه ای به امام علی (ع)