تبليغاتX
اروند نامه

اروند نامه
اروند می جوشد ، می خروشد ، می رود تا دریا،کوله بارش نامه های بچه ها . . . 
«دستهايت را كشف مي كنم»

 

بابا بگو

به رمز كدامين پلاك

مفقود الاثر بودنت را كشف كنم؟

 

وقتي يادت مي افتم

كوچه چشمهايم را

آبپاشي مي كنم با اشكهايم

بايد براي گريه هايم

دست هايت را اجاره كنم...

 

زکیه سلطانی نژاد

سوم راهنمایی

مرکز دو آبادان

مربی:مانا مداح

[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 13:17 ] [ سردبیر ]
داستان کوتاه "عباس" نوشته ی ارغوان قاسم نژاد،برگزیده ی کشوری شد.برای خواندن ادامه ی خبر به پیوند زیر سر بزنید:

http://ravabet-kpfkvn.blogfa.com/

[ دوشنبه 28 شهریور1390 ] [ 23:2 ] [ سردبیر ]

چهارمین جشنواره ی کشوری انتشارات علمی فرهنگی ۱۷ نفر را به عنوان برگزیده ی این جشنواره انتخاب کرد.

مانا مداح ، مربی ادبی مراکز آبادان،نیز جزو برگزیدگان این جشنواره است.طبق برنامه ی این جشنواره قرار است که داستان های برگزیده به صورت کتاب
(مجموعه داستان)چاپ شوند.

[ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 12:4 ] [ سردبیر ]
اختتامیه ی ششمین جشنواره ی کشوری ادبیات داستانی بسیج،عصر روز ۱۸ اسفند۸۹ در آبادان برگزار گردید.

الهه فرجی،عضو مرکز ۲آبادان رتبه ی نخست بخش نوجوان این جشنواره را کسب نمود.لوح سپاس،تندیس جشنواره و هشتصد هزار تومان وجه نقد،هدیه ی نفرات اول این جشنواره بود.

[ چهارشنبه 18 اسفند1389 ] [ 23:33 ] [ سردبیر ]

پیشگفتار

به پیشنهاد فاطمه زیرک قشقایی،مسئول مرکز یک آبادان،بنا بود تا در هفته ی کتاب و کتابخوانی جلسه ی نقد کتابی برای نوجوانان برگزار نماییم.تصمیم گرفتیم تا کتاب یکی از نویسندگان آبادان را مورد نقد و بررسی قرار دهیم تا اعضا از نزدیک با نویسنده آشنا شوند و ارتباط برقرار کنند و بتوانند سوال هایشان را از او بپرسند.

به همین منظور از ((دکتر علی صالحی)) نویسنده ی مجموعه داستان های ((کولی عاشق)) و ((لکه های گل)) و داستان بلند ((مسئله زن ها بودند)) دعوت کردیم تا در جلسه ی نقد کتاب ((لکه های گل)) حضور داشته باشند.

با ناشر کتاب(انتشارات ققنوس)تماس گرفتیم تا 20 جلد از مجموعه داستان لکه های گل را خریداری و در اختیار اعضا قرار دهیم،اما چاپ کتاب تمام شده بود.پس از پیگیری از کتابفروشی رشد اهواز و دزفول 5جلد از این کتاب را توانستیم خریداری نماییم.با توجه به اینکه تعداد کتاب ها کافی نبود امکان برگزاری این جلسه برای نوجوانان فراهم نشد و بنا شد تا جلسه ای برای مربیان برگزار گردد.

 

 

برگزاری جلسه:

28بهمن89-مرکز2 آبادان

ساعت هشت و نیم صبح مربیان آبادان و خرمشهر در مرکز دو آبادان گرد هم آمدند و با حضور آقای دکتر علی صالحی در ساعت 9صبح،جلسه شروع شد.

پس از معرفی آقای صالحی،مربیان به نقد و بررسی داستان های کتاب پرداختند.این نقدها در زمینه های زبان و نثر،زاویه دید و نوع روایت،موضوع،شخصیت پردازی،فضاسازی و ...انجام شد که آقای صالحی به ابهامات و بعضی نقدها و سوال ها پاسخ می گفتند.

در بخش دوم برنامه مربیان سوالاتی که در زمینه ی داستان نویسی داشتند از ایشان پرسیدند و آقای صالحی به آنها پاسخ گفت.

در پایان با اهدای دو کتاب از دکتر زرین کوب،از ایشان قدردانی به عمل آمد.

 

[ یکشنبه 8 اسفند1389 ] [ 13:54 ] [ سردبیر ]

دبیرخانه ی ششمین جشنواره ی سراسری داستان بسیج برگزیدگان مرحله ی استانی خود را اعلام نمود.این جشنواره در سه بخش نوجوان،جوان و بزرگسال آثار را داوری نمود.در بخش نوجوان چهار نفر برگزیده شدند که سه تن از آنان از اعضای کانون پرورش فکری آبادان بودند:

۱. الهه فرجی(عضو مرکز۲ آبادان-مربی راهنما:مانا مداح و دریا زیرک قشقایی)

۲.ارغوان قاسم نژاد(عضو مرکز۳ آبادان-مربی راهنما:مانا مداح)

۳.دانیال موحدی(عضو سابق مرکز۴ آبادان-مربی راهنما:پریسا مطویی و مانا مداح)

همچنین در بخش جوان مانا مداح،مربی ادبی مراکز آبادان،یکی از برگزیدگان این جشنواره بود.

این آثار به مرحله ی کشوری راه یافتند.

[ شنبه 23 بهمن1389 ] [ 22:10 ] [ سردبیر ]

 

سنگر

 سلام بابا..خوبی..؟چه خبر..؟ببخشید هفته ی قبل نیمدم امتحان داشتم..در عوض حالا تنها اومدمردو مردونه با هم حرف بزنیم..

بابا دیشب دوباره تا اسمت رو اردم مامان گریه کردو بابا بزرگم شروع کرد به زدن همون حرفای همیشگی و تکراری..می خواستم جریان رو بش بگم اما نشد....حالا من فردا رفتم مدرسه چی کار کنم..؟توی اون یکی مدرسه میدونستن که من.......

پسرک سرش را پایین انداخت:

هرچی به مامان گفتم بذار سال دیگه اسباب کشی کنیم نذاشت..گفت نه...اخه دکتر گفته بود برای این که حال خانوم جون بهتر بشه باید خونمون رو عوض کنیم..

منم مجبور شدم بیام این مدرسه ی کوفتی ..بازم باید به همه توضیح بدم که من...

سرش را بالا اورد:

اه...همش تقصیر خودم باید خودم رو کنترل می کردم...اما بابا تو نمیدونی..

نمیدونی چقدر سخته وقتی با یکی دعوات می شه و طرف بت فحش می ده واتفاقی بدون این که چیزی رو بدون می گه بی پدرو....

بینی اش را بالا کشید...

همه جا ارام بود..صدای شلیک موشک از دور شنیده می شد یه گوشه کز کرده

بودو با خودش حرف می زد:

دو ماهه دیگه که برم مرخصی به دنیا میاد...وقتی بزرگ شد حتما شبیه خودمه..... قدبلندولاغر....

یادم باشه یه عروسک واسش بخرم.....نه...بچم باید از حالا مردبار بیاد....

مردرو باافتخارو کمی بلندتر تکرار کرد...

عروسک رو میخرم واسه زهرا ی داش ماهه گذشته تولدش بود..یه ماشینم میخرم واسه پسرم..

لبخندی زد:

پسرم...

راستی قرار شد اقاجون براش اسم انتخاب کنه..دیروز که با مریم تلفنی حرف زدم گفت اقاجون گفته ارش..یادش بخیراون موقه ها چقدر داستان ارش رو برامون میخوند..من حفظش کرده بودم...

چشم هایش را بست.سرش را به گونی های خاک تکیه داد:

ارش...ارش کریمی...اهنگ قشنگی داره...مثلا بش بگم:بابایی ارش بیا بغلم..

ودستهایش را باز کرد:

حالا مثلا اومد بغلم..یه ماچ بابایی رو بکن....

وخنده ی بلندی کرد و چشم هایش را باز کرد:

حالا اگه بچه ها اینجا بودن فکر میکردن دیوونه شدم.!...حتما اقاجون میبرش زور خونه ..اون موقه ها منم می برد..چقدر تو گوشم می خوند که باید پهلوون شی...منم عشق ماشین و از زورخونه فراری

...تا حواسش میرفت پی یه کار دیگه جیم میزدم میرفتم مکانیکی وردست دایی..همش دور ماشین دایی پرویز بودم..مامان میگفت مثل کش تنبون میمونی.. همش بش میگفتم:اخه پدر من توی دوران جوونی یه ارزویی داشتی بش نرسیدی.. یکی پهلوون میشه یکی هم مثل تو میره تماشا ...چرا میخوای از من با این هیکل قناسم تختی بسازی..من میخوام برم دنبال اون چیزی که بش علاقه دارم..من نه پهلوونی رو میخوام نه تماشاشو... همیشه سرشو مینداخت پایین و میگفت تو هیچی نمیشی..برو دنبال علاقت ببین نون و اب میشه..برو وردست اون داییت شاگرد مکانیک شو...

سرش را تکان داد و اهی کشید:

یادش بخیر....ولی من با پسرم مثل بابام با پسرش رفتار نمیکنم..اصلا بابا ارش..هر کاره ای که خواستی بشو ولی از حالا بت بگم باید یه ادمی بشی که دستت به دهنت برسه.... نه مثل من درسو ول کنیا...ما که برای بابامون چیزی نشدیم....... شاید بابام بخواد از تو یه تختی بسازه..؟

ولی از من میشنوی درستو بخون دکتر مهندس شو..حالا نه حتما دکتر مهندس ولی درسو ول نکن..

...! تو باید همیشه شاگرد اول بشی...اصلا چه معنی میده پسرمن شاگرداول نشه...؟شاگرد اول که شدی برات جایزه میخرم....مثل زهراکه عموبراش کیف خرید..ولی من برای تو یه...ا...چی بخرم..؟؟؟

 

 

 

اشک هایش را پاک کرد:

ببخشید ناراحت شدی ؟ دست خودم نبود این چند روز دلم خیلی پره..

لبخندی زد:

راستی اصلا حواسم نبود ..

بطری اب را از پلاستیک در اورد:

بابا...گرممه .کلی هم حرف زدم گلوم خشک شده.....تو هم گرمته...؟ بیا...بیا اول تو اب بخور....

بطریه اب رو برعکس کردو روی دستش اب ریخت....اب رو پاشیدروی سنگ ..همه ی خاک ها

. کنار رفتن...روی کلمه شهید دست کشید........

 

الهه فرجی

سوم راهنمایی

مرکز دو آبادان

مربی:مانا مداح

[ جمعه 5 آذر1389 ] [ 20:2 ] [ سردبیر ]

صدای خروپف های پدرم که شباهت زیادی به سوت قطار دارد، در گوشم می پیچد.بیچاره رضا....حالا می فهمم که شبها چه می کشیده.در خانه ای کنار راه آهن زندگی کردن هم سخت است و من نمی دانستم.ولی صدای خروپف های پدرم حتی از صدای سوت قطار هم بدتر است.
آخر ما چه گناهی کرده ایم؟چرا وقتی مهمان می آید ، باید بهترین اتاقمان را به آنها بدهیم و خودمان در یک فسقل اتاق با کلی اثاث بچپیم و تا صبح خواب نداشته باشیم؟البته برای کسی که این پیشنهاد را داده ، زیاد هم سخت نیست.منظورم پدرم است.همانی که الآن مثل خرس خوابیده و خرناس می کشد و حتی اگر بمب هم بزنند ، از خواب بیدار نمی شود.گاهی اوقات می ترسم.می ترسم از اینکه ؛ اگر خدایی نکرده ، شبی دزدی بیاید و یا زمین لرزه ای شود ، آن وقت ما باید چه کار کنیم؟یعنی در چنین شرایطی پدرم از خواب بیدار می شود؟
چه فکر احمقانه ای!!معلوم است که بیدار می شود.فکر کنم ، چون از وقت خوابم گذشته ، مخم حسابی قاطی کرده.بهتر است امشب را با همین بی جایی سر کنم ، تا فردا صبح برای مهمان های پانزده روزه مان یک نقشه ی درست و حسابی بکشم.

******


با صدای جیغ و داد پری از خواب بیدار می شوم.خرس گنده خجالت نمی کشد.خیال کرده هنوز همان دختر بچه ی سه ساله است.دارد تام و جری نگاه می کند و هر هر می خندد.یکی نیست به او بگوید :زهر مار.آخر کجای این جانور های لوس خنده دار است؟
صدای مهمان هایمان را از توی آشپزخانه می شنوم.در حال جر و بحث درباره ی یک مهمانی هستند.خدا کند بروند و دیگر برنگردند.به خدا دیشب از بی جایی مردم.نمی توانستم تکان بخورم.پاهایم که توی حلق محسن بیچاره بود.سمت راست که غلت می زدم ، با دماغ گنده ی پدرم مواجه می شدم و سمت چپ هم به دیوار می خوردم.احساس می کنم صورتم صاف شده.از بس که دیشب دیوار عزیز اتاقمان ، مشت های دلنوازش را نثار صورت بیچاره ی من کرده بود.
انگار که بحث مهمانی خیلی جدی است.امشب جایی دعوت هستند.ای کاش این دختره ی لوس بی مزه را هم همراه خودشان ببرند.چون اصلا حوصله ی سؤال های بی جایش را ندارم.

******


بیچاره من و محسن.باید امشب تا دیر وقت این دختره ی لوس را تحمل کنیم.مادرش هر کاری کرد ، نتوانست پری را راضی کند که همراهشان برود.مادر و پدرمان هم به همان مهمانی رفته اند.هیچ کس در خانه نیست ، جزء من و محسن و پری.همان دختر لوس و بی مزه.اصلا جنبه ی شوخی را ندارد.تا می خواهی به او چیزی بگویی ؛ یا می زند زیر گریه و یا اینکه به مادرش چغلیمان را می کند.باید حالش را بگیریم.این گونه مشکل حل نمی شود.
نقشه ی از پیش طراحی شده ام را در گوش محسن تکرار می کنم.محسن مثل کسی که تیمش برده باشد ، از جا می پرد و می گوید :
-  آفرین...خودشه...حتما جواب می ده...خب حالا باید از کجا شروع کنیم؟
چند ثانیه ای مثل آدم های جنتلمن و باکلاس در فکر فرو می رود و می گوید:
- آهان...فهمیدم...از همین اتاق...یک...دو...سه...
هر دو همزمان جیغ می کشیم.صدای جیغمان آنقدر بلند است ، که لحظه ای می ترسم.پری هراسان وارد اتاق می شود و با تعجب می گوید:
- چیه؟...چی شده؟مگه جن دیدین که اینطوری جیغ می کشین؟تا حالا ندیده بودم که پسر ها هم جیغ بکشن..
این را می گوید و پوز خندی می زند.
محسن می گوید :
- تو هم اگر جای ما بودی ، جیغ می زدی...تازه جیغ که خوبه...سکته نکردیم باید خدارو شکر کنیم..
پری به سرعت خودش را جمع می کند.ترس در نگاهش موج می زند و می گوید:چی؟سکته؟مگه چی دیدین؟
محسن می گوید:
- خودت که می دونی چرا اطراف خونه ی ما همش بیابونه..چون اینجا زمان رضا خان...
برای اینکه نقشم را طبیعی تر بازی کرده باشم ، جفت پا وسط حرفش می پرم و میگویم:
- نه محسن...نگو...ممکنه بترسه ها...اونوقت خر بیار و باقالی بار کن...تا موقعی که مامانش بخواد بیاد ، یه ریز گریه می کنه..
- اول و آخرش چی؟باید بدونه یا نه...مثه این که قراره پونزده روز عید توی این خونه باشنا...تازه توی این اتاق هم که از همه بدتر از اینا داره می خوان بخوابن...
پری سردرگم می پرسد:
- از چیا؟؟د بگو دیگه کشتیم...قول می دم نترسم و گریه نکنم...
محسن می گوید:
- خیله خب..حالا که اصرار می کنی می گم.داشتم می گفتم که زمان رضا خان این زمینی که الآن خونه ی ماست ، قبرستون بوده.رضا خان  اونایی که توی کار قتل های زنجیره ای بودنو می کشته و اینجا دفن می کرده.یعنی اینجا الآن قبرستون قاتلاست...
- دروغ می گی...اینا همش خرافاته.من اصلا به اینجور چیزا اعتقاد ندارم...چرت و پرت می گین...
برای اینکه حرفی زده باشم ، گفتم :
- می خوای باور کن ، می خوای باور نکن.خود دانی...پس فک کردی ما واسه چی جیغ زدیم؟؟
- خب واسه چی؟
- واسه اینکه روح یکی از همون قاتل ها جلومون سبز شد...
پری مثل طالبی زرد می شود .صحنه ی خیلی خنده داری است.دوست دارم ، قدرت این را داشتم که خودم را غیب کنم و تا صبح بلند بلند به پری بخندم...
در همین فکرها هستم ، که محسن به طور غیر منتظره ای می گوید:
- خب فرید...راه بیفت بریم...دیر میشه ها...
این دیگر جزو نقشه مان نبود.با تعجب می پرسم :
- کجا؟
- خونه ی رضا دیگه.مگه یادت نمیاد.گفت امشب تنهاست.یه فیلم اکشن هم آورده که با هم ببینیم و کیف کنیم.
سپس رو به پری می کند و می گوید :
- متاسفانه شما باید امشب اینجا تنها سر کنی تا بقیه از مهمونی بیان..
پری دیگر رنگ به رو ندارد.در دلم می گویم: همین الآن هاست که غش کند و بیفتد روی دستمان.
ولی خدا را شکر از غش خبری نیست و می گوید:
- برین به سلامت..خوش بگذره...منم منتظره بقیه می مونم...
از نقشه ی جدید محسن سر در نمی آورم.موضوع رضا راست است ؟ ولی  خانه ی او آن سر شهر است.ساعت یازده شب چگونه به آنجا برویم؟
از خانه بیرون می آییم.محسن نقشه ی جدیدش را در گوشی یه من می گوید.هر دو لبخند می زنیم.

******


هوا تاریک است.خودم را گم می کنم.در دلم می گویم : گناه دارد..اگر برایش اتفاقی بیفتد چه؟؟
ولی دیگر راه برگشتی نیست.من شدم آهن و محسن شده آهنربا.انگار  نیروی جاذبه ای دارد ، که من را محکم گرفته و ول نمی کند.با این که هنوز کاری نکرده ام ، اما عذاب وجدان گرفته ام.
از در پشتی ، پنهانی وارد خانه می شویم.اول از همه فیوز را قطع می کنیم.همه جا تاریک می شود.پری جیغ خفیفی می کشد و آرام جایی می نشیند.نور ضعیفی به چشممان می خورد.پری چراغ قوه ی موبایلش را روشن کرده و به این طرف و آن طرف نگاه می کند.از چشمانش می توان فهمید ، که حسابی ترسیده است.
رو به محسن می کنم و آرام می گویم : بسه دیگه...به اندازه ی کافی ترسیده...بهتره برگردیم...
- نه..ما اینجا حالا حالاها کار داریم...هنوز مونده...
آرام به سمت اتاقمان می رود.کتابی را به سرعت بر می دارد و شروع به ورق زدنش می کند.صدا به گوش پری می رسد.ترسیده است.قیافه اش خیلی دیدنی شده.محسن به طرف میز شیشه ایمان می رود و با ناخن هایش که به قول مادرم مثل دسته ی بیل است ، روی میز می کشد.صدای گوش خراشی تولید می شود.طاقت شنیدن صدا را ندارم. با دو دستم ، گوشهایم را می گیرم.راستش را بخواهید ترسیده ام.اگر حرف های محسن درباره ی قبرستان راست باشد چه؟یعنی واقعا اینجا جن و پری دارد؟
صدا قطع می شود.محسن در گوشی می گوید:
- تو همین جا بمون.من می رم بالای پشته بوم...مواظب باشی ها..
صدای پای محسن را می شنوم ، که از در پشتی خارج می شود.
ترس وجودم را درگیر خودش می کند.یاد حرف مادرم می افتم که همیشه می گوید:ترس برادر مرگ است...یعنی امکان دارد ، من از ترس بمیرم؟
یک حس درونی به من می گوید: چرا مزخرف می گویی پسر؟مرگ کجا بود؟تو هنوز جوونی.باید زندگی کنی.کلی راه نرفته داری...
ولی مگر این ترس دست بردار است.خدا بگم چه کارت نکند محسن.همان نقشه ی اولی که من کشیده بودم ، خوب بود.دیگر چرا کشش دادی؟کاش همه از مهمانی برگردند.یعنی می شود؟
صدای نفس هایی را می شنوم.صدای تنفسش آنقدر بلند است ، که ضربان قلبم را گم می کنم.صدا نزدیک و نزدیک تر می شود.
مدام حرفی را که همیشه محسن می گوید را تکرار می کنم :
تاریکی که ترس نداره
خودش خبر نداره
نمی دانم این شعر را از خودش گفته یا جای دیگری شنیده است.ولی هرچه هست ، شعر پرمعنایی است و همین تا دقایقی ترسم را کاهش می دهد.
احساس می کنم ، دستی بر روی شانه هایم سنگینی می کند.دستش آنقدر سرد است که گرمای بدنم را تبدیل به فریزر می کند.احساس می کنم خونم منجمد شده.حس لامسه ام دیگر کار نمی کند.نمی دانم هنوز آن دست بر روی شانه هایم هست یا نه؟صورتم را بر می گردانم.به پشت سرم نگاهی می اندازم.روح است.آره.خودش است.پس حرف های محسن راست بود.بیچاره من....
چشمانم سیاهی می رود و دیگر هیچ جا را نمی بینم.

******

نمی دانم کجا هستم.به اطرافم نگاهی می اندازم.وسط پذیرایی دراز به دراز افتاده ام.همه ی خانواده دورم حلقه زده اند.
محسن با خوشحالی می گوید :
-    هی...نگاه کنین...بالاخره به هوش اومد...پری از دست کارای تو...
-    اصلا به من چه؟تا به حال پسری به این ترسویی ندیده بودم.من که کاری نکردم.فقط یه پارچه ی سفید روم انداختم...تا شما ها باشید دیگه منو نترسونید...
با شنیدن این حرف ها خیالم راحت می شود ، که این خانه نه قبرستان بوده و نه روح دارد

ارغوان قاسم نژاد

اول دبیرستان

مرکز سه آبادان

مربی :مانا مداح

[ پنجشنبه 13 آبان1389 ] [ 23:31 ] [ سردبیر ]
امسال دومین جشنواره ی هنری مقاومت "پایتخت پنجره ها" در آبادان برگزار گردید.این جشنواره ی استانی به مناسبت هفته ی دفاع مقدس و در بخش های شعر،داستان،عکس و نمایشنامه خوانی توسط حوزه ی هنری آبادان برگزار می شود.

امسال حدود ده تن از اعضای نوجوان مراکز ۱،۲و ۳ آبادان در بخش های شعر و داستان این جشنواره شرکت کردند.در بخش داستان کوتاه خانم ارغوان قاسم نژاد از مرکز ۳ آبادان مورد تقدیر قرار گرفتند.

قابل ذکر است که این جشنواره بخش کودک و نوجوان نداشت و حدود ۱۲۰ اثر داستانی به دبیرخانه ی جشنواره ارسال شده بود.

برگزیدگان بخش داستان کوتاه:

۱.زینب غلامی از آبادان

۲.حمید اباذری از آبادان

۳.عبدالحسن تنها از آبادان

 

برگزیدگان بخش داستانک:

۱.هوشنگ بهداروند از شوشتر

۲.علیرضا امیری از آبادان

۳.سلیمه موسوی از رامهرمز

بخش تقدیری:

ارغوان قاسم نژاد از آبادان (عضو مرکز ۳)

احمد آلبوطاهر از آبادان

پدرام اسدی از رامهرمز

[ چهارشنبه 14 مهر1389 ] [ 15:15 ] [ سردبیر ]

 

فرهاد حسن زاده نویسنده ی داستان هایی چون ((کوتی کوتی)) ، ((همان لنگه کفش بنفش)) ، ((امیرکبیر فقط اسم یک خیابان نیست)) ، ((عشق و آینه)) ، ((هندوانه به شرط عشق)) و ... است.او متولد آبادان و عضو کانون پرورش فکری مرکز یک و 2 آبادان بوده است.

 

روز چهارشنبه 31 شهریور 1389 کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، پذیرای این نویسنده ی داستان های کودکان و نوجوانان بود.این نشست اولین جلسه ی نقد کتاب ((عقرب های کشتی بمبمک)) بود.

در این جلسه که اعضای ادبی آبادان و خرمشهر حضور داشتند ابتدا آقای حسن زاده خود را برای بچه ها معرفی کردند و از سوابق ادبی خود و عضویتشان در کانون پرورش فکری سخن گفتند.مربی ایشان،خانم شاهزاده موسوی،نیز در این جمع صمیمانه حضور داشتند.

پس از آن به مناسبت قرار داشتن در اولین روز هفته ی دفاع مقدس و با توجه به سابقه ی آقای حسن زاده در نوشتن داستان دفاع مقدس، از ایشان خواسته شد تا کمی در زمینه ی ادبیات دفاع مقدس و به طور خاص داستان دفاع مقدس و ویژگی های آن صحبت کنند.شایان ذکر است که ایشان دو بار جایزه ی ادبیات پایداری را به خاطر کتاب ((حیاط خلوت)) و ((مهمان مهتاب))  از آن خود نموده اند.

پس از آن با هدایت مجری، اعضا به نقد وبررسی کتاب ((عقرب های کشتی بمبک)) پرداختند. صحبت ها در زمینه های شخصیت پردازی،فضاسازی،زاویه ی دید،زبان،نام داستان،دیالوگ ها و.... بود و خود نویسنده نیز در مواقع لازم توضیح یا پاسخ می دادند.

در پایان جلسه ی نقد خانم دریا زیرک قشقایی ،مربی مسئول مرکز 2 آبادان،نیز نقدی را که نوشته بودند خواندند.

در بخش دوم برنامه اعضا داستان ها ،مطالب طنز و اشعار خود را خواندند و آقای حسن زاده در مورد آثار اعضا صحبت کردند و راهنمایی هایی را به اعضا نمودند.ایشان آینده ی ادبی آبادان را امیدوارکننده ذکر کردند.

پس از آن اعضایی که در مسابقات برگزیده شده بودند و یا عضو کتابخوان بودند لوح تقدیرهای خود را از آقای حسن زاده دریافت نمودند.مربیان نیز هدایایی را به رسم یادبود به این نویسنده ی آبادانی تقدیم کردند.

برنامه با گرفتن عکس یادگاری و امضا از نویسنده به پایان رسید.

 

عوامل اجرایی برنامه:

دریا زیرک قشقایی : دکور،هماهنگ کننده ی برنامه

پریسا سرداری:دکور

زینب عباسی:دکور

عبدالحسین فرهانی:دکور و پذیرایی

مانا مداح:مجری،دکور

فاطمه زیرک قشقایی:عکاس،فیلمبردار
[ چهارشنبه 14 مهر1389 ] [ 14:58 ] [ سردبیر ]

زنبور با خودش گفت

من شاعر بهارم

تا بوی گل نباشد

انگیزه ای ندارم

 

با کوه بود فامیل

با دشت هم مکان بود

با برگ گل رفیق

چندین و چند زمان بود

 

در شش گوش ذهنش

امید لانه دارد

از دست ویز ویزش

پروانه ناله دارد

 

در دست های زنبور

نور و عسل نمایان

در ذهن کوچک او

شعر و غزل فراوان

 

لبریز بود قلبش

از عشق آسمانی

در قلب کوچک او

اندیشه ای نهانی

 

بوی خدا می داد

وقتی ز گل برخاست

یک یادگاری از او

ظرفی عسل برجاست

 

الهه فرجی

دوم راهنمایی

مرکز دو آبادان

مربی:مانا مداح

[ جمعه 5 شهریور1389 ] [ 15:7 ] [ سردبیر ]
 

اعضای ادبی مراکز آبادان و مدارس در صبح شعر((فصل نو)) به خوانش آثارشان پرداختند.

صبح روز ۲۱/۱۱/۸۸ مرکز دو آبادان شاهد حضور پرشور و احساس کودکان و نوجوانی بود که شعر یا متن ادبی در مورد انقلاب ،دهه فجر ، پیروزی ، آمدن امام (ره) و ... نوشته بودند و به همراه خود آورده بودند تا بخوانند .چند تن از والدین نیز با علاقه آمده بودند تا شعر خواندن فرزندشان را به تماشا بنشینند.

علاوه بر اعضای ادبی مراکز آبادان ، دانش آموزان مدارس ((فداییان اسلام)) و ((ملک الشعرای بهار)) نیز همراه با معلمان خود آمده بودند. 

برنامه با تلاوت آیاتی از قرآن کریم و پس از آن با خواندن سرود ملی جمهوری اسلامی ایران آغاز شد.سپس تک تک اعضا به خواندن اشعار خود پرداختند.آقای محمد زاده ،کارشناس فرهنگی حوزه آبادان- خرمشهر،پس از بیان سخنانی در رابطه با صبح شعر و آثار بچه ها؛به همراه خانم دریا زیرک قشقایی با اهدای لوح سپاس و هدیه از کسانی که شعر خوانده بودند قدردانی نمودند.

پس از آن از گروه اجرایی برنامه نیز قدردانی شد.اسامی اعضایی که در این صبح شعر برگزیده شدند به شرح ذیل می باشد:

۱. هیلا ملایی - مرکز ۳ آبادان

۲. زهرا باقریان-مرکز۳ آبادان

۳.کوثر آقاپور علیشاه-مرکز ۴ آبادان

۴.الهه فرجی - مرکز ۲ آبادان

۵.رساله حزبه- مدرسه فداییان اسلام

۶.شیدا خالو حسینی- مدرسه فداییان اسلام

اسامی گروه اجرایی صبح شعر فصل نو:

دریا زیرک قشقایی-پریسا سرداری-زینب عباسی-مانا مداح-عبدالحسین فرهانی

[ پنجشنبه 29 بهمن1388 ] [ 1:11 ] [ سردبیر ]

پاییز

 

 

پاییز میشه دوباره

بارون می خواد بباره

بارون ریزه ریزه

بارون چه تند و تیزه

هوا میشه خیلی سرد

برگ ها میشن زرد زرد

مدرسه ها باز میشه

درس ما آغازمیشه

سلام سلام بچه ها

پاییزآمد به اینجا

پاییر چه رنگارنگه

هر چی بگی قشنگه

میوه ی اون اناره

انار چه طعمی داره

مثل عسل شیرینه

خوشمزگیش همینه

 

پریسا دهقان

چهارم دبستان

مرکز ۲ آبادان

مربی : مانا مداح

[ چهارشنبه 11 شهریور1388 ] [ 0:16 ] [ سردبیر ]

شگفت انگیزترین سرزمین

سرزمین خوبی ها و پاکی است.سرزمین زیبایی ها بهشت.بهشتی پنهان در اوج آسمان هفت طبقه ، زمینی از جنس ابر ، فرشی سبزرنگ با درختانی کوتاه وبلند.باغی سرسبز و زیبا که درختانی کوتاه و بلند در آن روییده اند.جواز ورود برای چند لحظه صادر می شود ومن وارد باغ می شوم.کوتاهی و بلندی درختان و لرزان بودن بعضی از آنها ذهنم را درگیرمی کند اما فرصتی برای هدردادن ندارم.جلوتر می روم ، نهرهایی جاری با درختانی که شاخه هایشان بر روی تخت هایی روان سایبان ساخته اند را می بینم.محو تماشا می شوم اما همچنان درختان لرزان ،درختان بلند و درختان کوتاه سوار بر روی یک علامت سؤال در ذهنم به صورت قطاری بر روی ریل های سیاه و سفید مغزم به حرکت در می آیند.جلوتر می روم ، بوهای معطر همانند بوی گل محمدی و گلاب به استقبالم می آیند اما قبل از آنکه بتوانم حرفی بزنم از عطر زیبایشان در پای یکی از آن درختان ازهوش رفتم و افتادم.شاخه یکی از درختان صورتم را نوازش کرد و من به خودم آمدم.کمی آب از نهر جاری به صورتم زدم و همان جانشستم.به بالا نگاه می کنم ، ابرهای زیبا مانند پرهای کبوتران آرام و سبک پایین می آیند .یکی ازابرها سمت من می آید ومرا باخود به آسمان می برد و از آن بالا به پایین نگاه می کنم .دوباره درختان را می بینم که ریشه های بعضی ازآنها دراز و نازک  ولی بعضی از ریشه ها ضخامتی به کلفتی طناب داشتند که این ریشهها از یک طرف به ساقه ی درخت و از طرف دیگر در دست آدم هایی بودند که به نظر می آمد صاحبان  آنها هستند.درختان لرزان هم دارای ریشه های نازک و سست بودند که بعضی وقت ها این ریشه ها از دست صاحبش به زمین می افتاد و سر دیگرش که به ساقه درخت وصل شده ، دچار سردر گمی شده و باعث لرزیده شدن درخت می شد.از آن بالا تمام جواب علامت های سؤال ذهنم را با چشم دیدم وحکمت و قدرت پروردگار بزرگ را لمس کردم وبا چشمانی بیناتر از سرزمین شگفتیها سوار بر همان تکه ابر زیبا به سرزمین خاکی برگشتم.

 

الهام ثامری

پنجم دبستان

مرکز ۴ آبادان

   مربی : خانم مطوئی          

[ سه شنبه 10 شهریور1388 ] [ 23:24 ] [ سردبیر ]

هق هق یعقوب

پر کرده بود هوای کنعان را

که می گفت تو را چشم در راهم یوسف

با چشمانی سپید

که جای دارد در آن کلبه احزان

حزنی که بوی بهشت می دهد

می سراید شعر انتظار را.

 

زکیه سلطانی نژاد ثوامری

پنجم دبستان

مرکز ۲ آبادان

مربی : مانا مداح

[ سه شنبه 10 شهریور1388 ] [ 0:5 ] [ سردبیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ متعلق است به اعضای ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آبادان و خرمشهر.
در این وبلاگ دست نوشته های کودکان و نوجوانان آبادان و خرمشهر را می خوانید.علاوه بر آن مطالبی در این فضا قرار می گیرد که مورد نیاز و توجه کودکان و نوجوانان است مانند:معرفی شخصیت،فراخوان،نقد ، معرفی کتاب ، اخبار ادبی ، معرفی اعضای فعال ، مصاحبه و . . .
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت